بوی ماه مهر

بر دروازه ی وجودم پرچمی خواهم افراشت درسه رنگ:رنگ عاطفه،رنگ ایمان،رنگ برادری.مدرسه ای خواهم ساخت درمحله ی عشق،خیابان عقیده،کوچه ی مهربانی با شفقی از خورشید. آجر های ستاره و تلاش روشنایی .در باغچه هایش گل محبت خواهم کاشت ودر گلدانهایش لبخند.

مدرسه ای خواهم ساخت دیوارهایش از شعربا کلاسی که بوی خدا بدهد.درهایش به سوی بیداری وپنجره هایش به بینهایت باز شود.تخته هایش سیاه نباشد.نیمکتهایش گرمای دوستی بدهد وزنگش را نسیم بنوازد.آنگاه من خدا را به کلاس خواهم بردوعلی را ونهج البلاغه را وکتابی که در آن شعر رهایی،شعر تسلیم،شعر بقاومتنش راخدا سروده باشد.قلمی از نور که سفیدبنویسدوسپیده بیافریند وشلاقی از برگ های سرخ شقایق ومعدنی از گل آفتابگردان وتن پوشی از نور که تاریکی را به تمسخر گیرد.ریسمانهای وسوسه را پاره کند.کلاس اول،کلاس گلها،گلهای بی زوال.کلاس دوم،کلاس سروها.سروهای تکثیر.کلاس سوم،کلاس کوهها.کوههایی که بار امانت را به دوش می کشند.کلاس چهارم...

مدرسه ای خواهم ساخت بر فراز شور وشعورپر از سرور وعطوفت،مالامال از اندیشه های بلند.جغرافیایی خواهم آموخت از سرزمین یکرنگی وخلوص.تاریخی که حقیقت بر زبانش جاری باشد.حسابی که به کار فقرا هم بیایدو هندسه ای که همه ی خطوطش راست باشد.طوفان خشم را خواهم راند وابرهای تبعیض را.با نسیم پیمان خواهم بست تاروح ورویش پرواز رادرپنجره های مدرسه ام بدمد.

من وشاگردانم روزی بر بام نور بنشینیم وقفس خاک را ترک کنیم.

آری من خدا را به کلاس خواهم برد.

چه دعایی کنمت بهتر از این که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد

 

 


 

[ شنبه 1391/06/25 ] [ 7:42 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]

پیامبر دوستی و مهربانی

[ جمعه 1391/06/24 ] [ 8:2 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]

نامه ی خواندنی یک بانوی مسیحی به یک بانوی مسلمان

به گزارش فرهنگ به نقل از زنان پرس: در میان تهاجمات اسرائیل در لبنان و جنگ ترور صهیونیست‌ها، اکنون مسائل جهانی به موضوع اصلی خانواده‌های آمریکایی بدل شده است

من تو را می‌بینم…

من نمی‌توانم … اما می‌بینم که تقریبا هر زنی بچه‌ای بغل کرده یا اطراف او بچه‌هایی هستند. می‌بینم هر چند آن‌ها پوششی محجوبانه دارند، لیکن هنوز زیبایی‌شان می‌درخشد. اما این فقط زیبایی بیرونی نیست، که متوجه آن می‌شوم.

من چیزی عجیب در درون خود احساس می‌کنم:

غبطه می‌خورم…


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1391/06/20 ] [ 13:18 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]

بدون شرح

[ جمعه 1391/06/10 ] [ 10:31 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]

چه کنم دلم از سنگ که نیست...

امروز ،دوستم رو دیدم.دل شکسته بود....دلم شکست...

کاری براش نکردم.... فقط این پست رو براش گذاشتم...






چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

که زیک لرزش اشک بر رخ رهگذری

یا زنالیدن مادر به فراق پسری دل من می شکند

چه دل است این دل من

که زتردی چو یکی ساقه ی بی تاب

به شتابی که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد  پیکر برگ

یا به آسانی یک شاخه ی گل می شکند

چه دل است این دل من

هر کجا اشک یتیمی رنجور می چکد برسر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غم زده با یاد پسر مانده به جا

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

در مزاری که زنی ناله کند

در عزای پسرش

یا یتیمی که ناله کند  در سوگ پدرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه ی اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

ناله ی پیر زنی غمزده با دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه ی مر غ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که برد دیده بسی

دل من می شکند

آن زمانی که به دنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می گرید زار همچنان ابر بهار

یا زمانی که بر سر مزار

به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

زخیال غم مردم دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست


ص

1



[ پنجشنبه 1391/06/02 ] [ 19:54 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]

حجاب زیبا

[ چهارشنبه 1391/06/01 ] [ 22:34 ] [ زهره اسماعیلی فرد ]
[ ]